من می نویسم تا اشیاء را منفجر کنم

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

دوباره امتحان کردم تمامِ راهِ حل ها را

به بن بستِ نگاهت بسته ای راهِ محل ها را

چه کردی که پس از زهدی گران، از خرقه بیزارم؟!

چه شد عشقِ تو بُرد از یادِ من خیرالعمل ها را؟!

تو موجب گشته ای تا من زنی آوازه خوان باشم

تو در من زنده کردی شورِ طغیانِ گُسل ها را

تو شاهنشاهی و من تحتِ فرمانت، چه می خواهی؟

بفرما تا به امرت بشکنم لات و هبل ها را

دلم تنگ است، دستم تنگ...، اما دلخوشم وقتی-

خداوند آفریده در همین تنگی بغل ها را

بیا و لااَقَل یک بار سر بر شانه ام بگذار

که من با نامِ حسرت می شناسم لااقل ها را

تو وقتی می رسی ای گل!، بهار از راه می آید

و بر هم می زنی مصداقِ این ضرب المثل ها را

در این شهر آشنایِ من تویی، حرفی بزن دیگر-

که لب هایِ تو پایین می برد نِرخِ عسل ها را

تمام ِ شاعران دنبالِ مضمونند، اما من-

دلم می خواست می گفتم به آدابت غزل ها را

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٢| ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ| توسط فاطمه سلیمان پور| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

رمان ایرانی - فصل زمستان - هیئت | ریاح - تعمیرگاه خودرو - غذای ایرانی - کاشی سرامیک - قالب وبلاگ