من می نویسم تا اشیاء را منفجر کنم

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

شبی چشمِ تو می ریزد تمامِ شهر را بر هم

به جانِ هم می افتند عاشقانِ رویِ تو کم کم

از آن روزی که بویت را شنید این بادِ دیوانه-

گریبانِ تمامِ غنچه ها را می دَرَد از هم

اگر تمثالِ چشمانِ تو را در شهر بگذارند-

جهانی در کنارِ چشمِ تو جان می دهد در دَم

یقین دارم که مهرِت را میانِ سینه پاشیده

خدایی که دلِ تنگِ مرا آورده در عالم

از این پس شاهِ شطرنجِ دلی، پس حکمرانی کن

بفرما تا ببندم بر جهان دروازه را محکم

برایِ شعرهایم واژگانی تازه آوردی

که عشقِ تو الفبایِ جهان را بُرده از یادم...

مرا با چای نه، با جرعه ای لبخند مهمان کن

همین کافیست تا از تن بریزی خستگی را هم

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱۸| ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ| توسط فاطمه سلیمان پور| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

رمان ایرانی - فصل زمستان - هیئت | ریاح - تعمیرگاه خودرو - غذای ایرانی - کاشی سرامیک - قالب وبلاگ