من می نویسم تا اشیاء را منفجر کنم

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

به چشمِ آسمان زیباست پروازِ پرستوها

به چشمِ من تو زیباتر...، اگر در کُنجِ پستوها...!

نمی خواهم حصارت باشم اما شهر، ناامن است

دلت را می برند اینجا زنان با سِحر و جادوها

کسی مثلِ من اما شاعرِ چشمت نخواهد شد

کسی مثلِ من عاشق نیست در دنیای ترسوها!

نگاهم کردی و سر را به زیر انداختم، افسوس!-

که قادر نیستند احساسِ خود را گاه، کم روها...

منم که از تمامِ شهر، روگردانده ام بی تو

و در فکرم چرا افسرده و زردند شب بوها؟!

و تو اسطوره ی دنیایِ من، شاهی که با اسبت-

نمایان می شوی هر بار در خوابِ پری روها

جهان در بسترِ آشوب و ناآرامی و تشویش

به دیدارِ تو دل خوش کرده ام در این هیاهوها

به کامم قهوه شیرین می شود وقتی که می خندی

گمانم از لبانت وام می گیرند کندوها

پس از آغوشِ من، در فکرِ فتحِ دیگری هستی

تو هم خواهی گذشت از من شبیهِ ماجراجوها

مراقب باش؛ دریا گاه بی رحم است و با امواج-

تو را هم می بَرَد همراهِ قایق ها و پاروها

و من چشم انتظارت سال هایِ سال...، در حالی-

که خوشبخت است دریا، آسمان، حتی پرستوها... .

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٤| ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ| توسط فاطمه سلیمان پور| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

رمان ایرانی - فصل زمستان - هیئت | ریاح - تعمیرگاه خودرو - غذای ایرانی - کاشی سرامیک - قالب وبلاگ