من می نویسم تا اشیاء را منفجر کنم

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

در شهر من این نیست راه و رسم دلداری

باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری

موسی نباش؛ اما عصا بردار و راهی شو

تا کی تو باید دست روی دست بگذاری؟!

بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق

یا نوشدارو باش، یا زخمی بزن کاری

من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد

بیگانه با آداب و تشریفات درباری

هرکس نگاهت کرد، چشمش را درآوردم

شد قصه آغا محمدخان قاجاری!

آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت

حتی اگر در را برایم باز بگذاری

چون شعر، هرگز از سرم بیرون نخواهم کرد

باید برای چادرم حرمت نگه داری

تو می رسی؛ روزی که دیگر دیر خواهد بود

آن روز مجبوری که از من چشم برداری!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱| ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ| توسط فاطمه سلیمان پور| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

رمان ایرانی - فصل زمستان - هیئت | ریاح - تعمیرگاه خودرو - غذای ایرانی - کاشی سرامیک - قالب وبلاگ