من می نویسم تا اشیاء را منفجر کنم

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

دارد عبور می کند از من جوانی ام       خاموش، سر به راهِ زمستان نهاده ام (اعظم سعادتمند عزیزم)

 

مثلِ همه ی سال های عمرم که گذشت؛ امروز تولدِ شناسنامه ایِ من است.

این زن منم؛ با جامه ای از آتشِ مرداد

با من هوا گرم است مثلِ ظهرِ تابستان

در مویِ من، طغیانِ رودِ وحشیِ اروند

در رگ رگِ من، خونِ سرخِ عشق در جریان...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳٠| ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ| توسط فاطمه سلیمان پور| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

رمان ایرانی - فصل زمستان - هیئت | ریاح - تعمیرگاه خودرو - غذای ایرانی - کاشی سرامیک - قالب وبلاگ