من می نویسم تا اشیاء را منفجر کنم

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را...

به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را...

برایِ دیدنِ چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ

شبیهِ برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را

خدا با دیدنِ چشمانِ اشک آلودِ من امروز-

برایِ حسِ همدردی فرستاده ست باران را

نه آغوشی، نه حتی پاسخِ گرمِ سلامم...، آه

چگونه حس نباید کرد سرمایِ زمستان را؟!*

تو وقتی می رسی که فرصتِ لب باز کردن نیست

و در خود می کُشم من آرزوهایِ فراوان را

نگاهم می کنی؛ چون کوه، سَرسختم ولی چشمم-

گواهی می دهد آرامشِ ماقبلِ توفان را!

میانِ خانه عطرِآشنایی دور پیچیده

و باد آورده از آغوشِ سبزت بویِ ریحان را

و من که عاشقِ سرسبزی و کوه و دَر و دشتم-

ندیدم بی تو مدت هاست گل ها را، گیاهان را

من از آدابِ مهمانداری ات چیزی نمی دانم

ولی در شهرِ من رسم است، می بوسند مهمان را

میانِ بازوانت خلوتِ امنی فراهم کن

برایم فاش کن آن عشقِ پنهان در گریبان را

تو بینِ خواب هایم با پرستو کوچ خواهی کرد

و من از صبح تا شب، یکّه و تنها کلاغان را...!!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٦| ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ| توسط فاطمه سلیمان پور| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

رمان ایرانی - فصل زمستان - هیئت | ریاح - تعمیرگاه خودرو - غذای ایرانی - کاشی سرامیک - قالب وبلاگ