من می نویسم تا اشیاء را منفجر کنم

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

بپَر بالاتر از اوهام و افکار و خیالاتم

محال است این که قصدم را بفهمی از سؤالاتم

همیشه حاصلِ جمعِ میانِ "من" و "تو"، "ما" نیست!

که "من"، "تو" می شوم گاهی میانِ احتمالاتم

چه جایِ منطق و درس و حساب است؟! عشق تا اینجاست-

به فعلِ "دوستت دارم" می انجامد مقالاتم

پُر از احساسم و شعرِ من از چشمِ تو می بارد

تمامِ شاعران درمانده اند از وصفِ حالاتم

که من فرمانروایِ شعرم و این موهبت از توست

به نامت کرده ام هر خانه ای را در "ایالات"م!

چنان در عشق استادم، که مولانا اگر می دید-

رها می کرد شمسَش را و می گفت از کمالاتم!

مرا در هیأتِ رویِ تو می بینند این مردم

به نامِ تو مُزَیّن می شود حتی رسالاتم

تو اما جز نگاهی ساده از این زن نخواهی دید

که من تنها میانِ شعرهایم بی مبالاتم

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٩| ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ| توسط فاطمه سلیمان پور| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

رمان ایرانی - فصل زمستان - هیئت | ریاح - تعمیرگاه خودرو - غذای ایرانی - کاشی سرامیک - قالب وبلاگ